شهدای اقتدار

شهید پاسدار یوسف قارلقی

شهید رسول بهرودی پدری زحمت کش و همکاری مظلوم

شهید رسول بهرودی را از اولین روزهای کارم میشناختم تقریبا 5 روز قبل از شهادتش بهمراه شهید مهرداد مصطفوی سراغم آمدوگفت برای کاربانکی ات به ملارد نمیروی ؟ گفتم چرا قبل از نهار حرکت کردیم هرسه نفر میخواستیم دسته چک بگیریم آنروز کار من و رسول انجام نشد

من بیرون از بانک منتظر آنها بودم دیدم رسول با کارمند بانک صحبت میکند . گفتم رسول بیا برویم حالا چند روز دیرتر چک بگیری چه میشود ؟سری تکان داد سوار ماشین شد و گفت خیلی گیرم به این دسته چک نیاز دارم در حال تکمیل خانه ام هستم و برای خرید مصالح چک لازم دارم شبها از پادگان که میروم خودم تا جایی که میتوانم کار میکنم باید تا هوا سرد نشده تکمیلش کنم

فردایش رسول هم چک را گرفت ولی کارمن باز هم انجام نشد دسته چکی که رسول ومهرداد استفاده ای از آن نکردند.روز شهادت بچه ها اولین پیکری که دیدم رسول بود صورتش را نگاه کردم انگار خواب بودچشمهایش را بسته بود محاسنش مرتب و آنکارد شده بود قطره خونی مانند اشک از گوشه چشمهایش جاری بود

صدای رسول هنوز توی گوشم است خیلی آرام صحبت میکرد .از راه رفتن تا صحبت کردنش سراسر آرامش بود

یادم هست به زیارت امام رضا رفته بودیم رسول دختر کوچولویش را میبوسید گفتم رسول چند سالشه خندید گفت چند ماهشه ؟گفتم اسمش چیه ؟ گفت حنانه  گفتم اسم قشنگی داره , گفت جدی میگی گفتم آره , لپ حنانه را کشیدم  رسول مرتب بوسش میکرد

نمیدانم 20سال دیگر که حنانه بزرگ شود اگر ببینمش از رسول چه بگویم,از پدری زحمتکش و مظلوم که هیچکس صدایش را بلند نشنید  چهره اش در روز شهادت یادم نمیرود لبخندی روی لبش بود خدا را گواه میگیرم همانند لبخندی بود که روی لبان یوسف نشسته بود براستی در آن انفجار هولناک چه چیزی را دیدند که لبخند زنان پر کشیدند شاید رخسار نازنین امام زمان عج هم او که کارفرمای شهدا بود

  
نویسنده : شهدای اقتدار ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :