شهدای اقتدار

شهید پاسدار یوسف قارلقی

شهید نادی چابک و سرزنده

از دوستی عزیز روایت میکنم از شهید رضانادی او از نظر سن از ما بزرگ تر بود و پیرمرد صدایش میکردم گرچه گاهی زود عصبانی میشد اما به همان سرعت از یادش میرفت خوش رو و خوش برخورد بود پای ثابت فوتبال و کارهای پرتحرک بود بدن آماده و چالاکی داشت  برای زیارت به مشهد رفته بودیم توی قطار خانمها را به یک کوپه فرستادیم و من و رضا و پسرش هادی بهمراه پدرم دریک کوپه نشستیم تا پاسی از شب مشغول صحبت بودیم رضا گفت تو با این پرحرفی ولی پدرت چقدر کم صحبت است

بجای سکوت پدرم ,هادی پسر رضا حسابی شیطون و پر تحرک بود اینقدر ورجه ورجه کرد که من گفتم رضا خودت هم بچه بودی همین قدر پررو بودی

رضا ازین حرفم ناراحت شد و گفت به خودم هرچه میخواهی بگو ولی به پسرم چیزی نگو گفتم رضا جان شوخی کردم  خندید و گفت پس بی خیال

توی مشهد چقدر برای هادی اسباب بازی خرید یادش بخیر با بچه ها به موجهای آبی رفتیم رضا طفلکی نتوانست پابه پای ما بیاید و مرتب مراقب هادی بود به سونای مجموعه رفتیم یوسف دراز کشید وگفت با پا قلنجم را بشکن کمرش خیس بود پایم لیز خورد و محکم به پشت گردن یوسف خورد فریاد بلندی کشید و بلند شد بچه ها چقدر خندیدند

یک شب با رضا و چندتا از بچه ها که شهید شده اند به سفره خانه رفتیم رضا خواست ذغال را فوت کند  ,ذغالها ریخت آمدیم جمعش کنیم  ریخت توی کفشهایمان  عجب وضعی بود امدیم کفشهارا جمع کنیم دیدیم دود از قندان بلند شد  ذغال توی قندان را دراوردیم قالی روی تخت سوخت خلاصه کل سفره خانه تماشاچی هنرنمایی ما شده بودند

  
نویسنده : شهدای اقتدار ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :