شهدای اقتدار

شهید پاسدار یوسف قارلقی

حاج حسن مردی از جنس عرشیان

اولین خاطره ام مربوط میشه به اولین باری که حاج حسن را دیدم تقریبا اولین روزهای بعد از تعطیلات نوروز بود مشغول کار بودم که مسئول قسمتمام اشاره کرد که کار نکنم من هم بدون هیچ سوالی سر جای خودم ایستادم  در حالیکه روی یک قطعه آهنی بودم دیدم یک نفر لبخند زنان بطرفم آمد سلام کرد جواب دادم .گفت خسته نباشی  تشکر کردم از رفتار بی پیرایه اش خوشم آمد دستی به شانه هایم زد ویه طرف نفراتی که همراهش آمده بودند رفت نفراتی که همگی به من خیره شده بودند .با آنان سرگرم صحبت شد و بعد از چند دقیقه همگی حرکت کردند قبل از رفتن به من نگاهی کرد دست تکان داد و از سوله خارج شد .یکی از همکارانم آمد وپرسید شناختی گفتم نه کی بود ؟گفت:حاج حسن .یک لحظه خشکم زد گفتم ناراحت نشده باشد من سلام نکردم .خندید و چیزی نگفت

غروب در حال عوض کردن لباس برادرم یوسف را دیدم .جریان را گفتم او هم خندید وگفت:ما هم تلاش میکنیم اول ما سلام کنیم .حاجی فرصت نمیدهد از همان روز دانستم جنس او با جنس کسانی که قبلأ دیدم فرق میکند او فرمانده ای بود که بر قلبها فرمان میداد  و تمام نیروهایش او را مانند پدری دلسوز دوست داشتند .

بعدها علاقه ام به او بیشتر شد .هر روز لحظه شماری میکردم برای دیدنش. اما حرف یوسف به من ثابت شد بعدها او در سلام سبقت میگرفت  . چند وقت بعد با هم شوخی میکردیم . شاید باور نکنید  اما من هر چیزی میگفتم او هم یک خاطره مشابه تعریف میکرد

اما امروز که او را از دست داده ایم میفهمم چه کسی در کنارمان بود و نشناختیمش. افسوس...

حاج حسن برای این روزها خیلی بزرگ بود . دنیا ظرفیت او را نداشت او فراتر از زمان خود بود . مردی که خود دوشادوش ما در تمام خطرات حاضر بود که اگر اینگونه نبود اکنون در کنار خانواده اش بود . حضور او برای ما قوت قلب بود برای شهادتش متاسف نیستم  همانطور که از شهادت برادرم  خوشحالم که شهادت    پاداش زحمات آنان بود تاسف من از این است که چرا نشناختمشان

افسوس از روزهایی که کنار مردانی بودم که در طالعشان آسمان نقش بسته بود و من امروز در حسرت یک لحظه دیدارشان میسوزم.  

  
نویسنده : شهدای اقتدار ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
تگ ها :